پيدا كردن مصباح
سال 76 – 77 بود. اول دبیرستان بودم. من هم مثل دیگران، وقتی میخواستم نماز جمعه بروم، به گونهای تنظیم میكردم كه تنها برای اواخر خطبه دوم برسم. تحمل سخنان تكراری و بعضا بیمنطق خطبا، به ویژه در آن بازهی زمانی خاص (سالهای ابتدایی اصلاحات) واقعا سخت بود.
یك بار به طور اتفاقی زودتر به نماز رفتم. برخلاف معمول فضای دانشگاه تهران آرام بود. خلائق به جای صحبت كردن و «پامنبری» زدن، در حال گوش دادن بودند! فردی كه سخنران پیش از خطبه بود، درباره «نظریه سیاسی اسلام» سخن میگفت. قوت استدلالش، بیان جذابش و سخنان به روزش، من را نیز شیفته خود كرد. نامش را جویا شدم: آیت الله مصباح یزدی
ذهن پر از سوال من به دنبال «مصباح»ی بود كه یافته بودم. كتابهای آیتالله مصباح را با همه وجودم میخواندم و نت برداری میكردم. سخنان پیش از خطبه اش را شركت میكردم. وقتی بسیج اساتید دانشگاه علم و صنعت میزبان استاد بود، هر ماه به همراه پدرم به جلسات استاد میرفتم. ... هنوز هم مصباح، «مصباح»ـ است. كتاب «معارف قرآن» استاد، كه تازه آن را یافتهام، بینظیر است و خواندنش ترك نمیشود. ...
سخنان استاد هر روز تحریف میشد. هر شنبه كه به تیترها نگاه میكردم مانند آن بود كه با مصباحی جدید كه بویی از منطق نبرده است آشنا شدهام! ماحصل تیترهای سراسر تحریف و دروغ روزنامههای زنجیرهای، آن بود كه جوانانی که نه مصباح را میشناختند و نه یك خط از آثارش را خوانده بودند و نه یك جمله از زبانش شنیده بودند، او را نماد طالبان میدانستند!

اصلاحات مرده است. این را من نمیگویم، تئوریسین اصلاحات میگوید. اصلاحات مرده است و قسمتی از هیاهوها، جنجالها و هوچیگریهای لیبرالها تمام شده است. فرصتی است برای آنها كه افكار مصباح را نشناختهاند، تا آزادانه بیاندیشند كه تفكرات مصباح از نوع اسلام طالبانی است یا اسلام حقیقی؟
نسل جوانی كه هر روز برایش از عظمت لیبرالیسم میگویند، و از مدرنیسم و تكنولوژی بتی ساختهاند كه جز سجده در مقابلش راهی ندارد، استادی را پیش رو دارد كه به همراه انبوه شاگردانش كه ماحصل دهها سال كار مداوم استاد است، از توحید میگوید، از اسلام، از روزی كه امام حق میآید، از عظمت خدا در مقابل استكبار، از حقانیت انقلاب اسلامی، از حكومت اسلامی، ....
استاد، شجاعانه و با سلاح استدلال خود به هرآنچه خلاف اسلام و قرآن باشد حمله میكند، استاد مقهور عظمت كبریایی فراعنه امروز نمیشود و این یعنی خطر.
هیاهوها كمی خوابیده است و حالا خطر استاد بیشتر است. روزنامههای زنجیرهای نیستند تا سخنان استادی كه بیش از صد جلد كتاب دارد را تحریف كنند و او را «بیماری روانی كه به دستور پزشك سالیان سال است كه حق خواندن ندارد»، معرفی كند.
شاگردان استاد تمام قد، در كنارش ایستادهاند و هر حریفی را به مناظره میطلبند. از آن سو آنها كه پوچی تفكرات ترجمهایشان بر خودشان نیز آشكار است، از كارزار مناظره افكار، به تهمت و تحریف روی میآورند.
از مناظره چه باك؟! بر فرض كه مصباح، طالبان است. دست به قلم برید و كتابهای استاد را نقد كنید. بر فرض كه حجتیه است، با شاگردان استاد به مناظره علمی بنشینید.
اگر راست میگویید، برای یك بار هم كه شده به جای تهمت و افترا، به افكار استاد بپردازید، تا پوچی افكارش را بر امثال من روشن كنید.
از مناظره چه باك؟! ... شاید میدانید كه اثبات ضلالت مصباح، نشدنی است.
پی نوشت ۱: «از مناظره چه باک؟»، نام کتاب یکی از شاگردان علامه مصباح یزدی است.
